rezco شنبه 17 دی 1384 07:01 ق.ظ نظرات ()

 

میگفتن :شرح احوال است

شرح احوال !!!

عجب احوالی بود .ولی شرحش !!!

یاد یه صحنه فیلم افتادم .صحنه ای که فکر نمیکنم جائی دیده باشم ولی نمیدونم چجوری به ذهنم رسید .

تصورش اینجوری بود .یه عده هیچ آشنائی با هم نداشتن .بعد از مدتی یواش یواش .خیلی یواش یواش .با هم آشنا شدن .

اینقدر دوست شدن که تقریبا هر روز همدیگه رو میدیدن .بعضیهاشون عاشق همدیگه شدن .بعضیهاشون به هم عادت کرده بودن .

ولی دوستیشون اینقدر طول کشید. که با هم به تفاهم رسیدن (شاید توافق بهتر باشه ) که بهتره  از حال هم با خبر باشن .ولی یواشکی .

بعد هر کدوم واسه خودشون یه مکان ساختن .بعد یواشکی .خیلی یواشکی میرفتن میچسبیدن به  شیشه پنجره اون یکی ، و نیگاش میکردن .ولی هیچ خبری نمیدادن  .همشون میدونستن که اینکار رو طرف دیگه هم میکنه .چون خودشون اینکار رو هر روز میکردن .

مدتی گذشت ......

میدونی چی شد ؟

هیچی ......شرح احوال اونا اینجوری شد  دیگه .

لعنت به این زندگی .زندگی که آدما هیچوقت نمیتونن اونجور که دلشون میخاد باشن .مجبورن اونجوری که دیگران میخان باشن .

امشب رفتم پشت شیشه پنجره دو سه تا از رفیقام .نمیدونم چرا احساس کردم صورتم داره گر میگیره .

آره من هم دارم عادت میکنم .

حالا که اینجوریه .و قرار نیست کسی در بزنه و بگه .ما هم درو قفل میکنیم .ولی شیشه ها رو هر روز پاک میکنیم تا بهتر دیده بشه .

بگذریم .......