rezco شنبه 5 اسفند 1385 03:02 ق.ظ نظرات ()

 

 

 

 

 

« می تراود مهتاب ، می درخشد شبتاب


نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک


غم این خفته ی چند ، خواب در چشم ترم می شکند.


نگران با من استاده سحر


صبح می خواهد از من ؛ کز مبارک دم او ، آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر .


در جگر لیکن خاری ، از ره این سفرم می شکند.


نازک آرای تن ساقه گلی ؛ که به جانش کشتم و به جان دادمش آب


ای دریغـــــــــا  ، به برم می شکند .


دست ها می سایم ، تا دری بگشایم


بر عبث می پایم ، که به در کس آید ؛


در و دیوار به هم ریخته شان ، بر سرم می شکند .


می تراود مهتاب


می درخشد شبتاب


مانده پای آبله از راه دراز ، بر دم دهکده مردی تنها ، کوله بارش بر دوش


دست او بر در ؛ می گوید با خود : « غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند .
»»