تبلیغات
هر آنچه که زیباست ، عزیز نیست .آنچه که عزیز هست ، زیباست. - دانستن

 

 یکشنبه 29 مهر 1386

دانستن [اجتماعی , ]

 

پرده اول) كلاس درس، روز اول

 

شاگردان پشت میزهای خودشان نشسته بودند، آموزگار درس را شروع می‌كند: «امروز دستور زبان داریم، كتاب‌ها را بیرون بیاورید». شاگردان اطاعت می‌كنند. آموزگار طبق معمول، بعد از پایان توضیحاتش، درس را از بچه‌ها می‌پرسد و از شاگردان می‌خواهد كه فعل‌های مختلف را صرف كنند، شاگردان هم  به نوبت جواب می‌دهند. تا اینكه نوبت به یكی دیگر از شاگردان می‌رسد ...

آموزگار به شاگرد: «فعل ندانستن را صرف كن».

شاگرد: «من نمی‌دانم، تو نمی‌دانی، ...» شاگرد به این قسمت كه می‌رسد مكثی می‌كند، انگار نمی‌تواند ادامه دهد «او ... او ... » نه هر كار كرد، نتوانست بقیه‌اش را بگوید، آموزگار با دیدن مكث شاگرد، فكر كرد مشكلی در فهم درس آن روز برای شاگرد پیش آمده، پس گفت: «ادامه بده، نكند به درس گوش نمی‌كردی»؟ شاگرد گفت: «چرا، گوش می‌كردم» و سكوت كرد.

آموزگار كمی بلند‌تر گفت: «پس ادامه بده، این كه خیلی ساده است».

شاگرد گفت: «این خیلی مشكل است».

آموزگار: «چه چیزی مشكل است، مشكل كجاست»؟

شاگرد: «این كه هیچ كس نداند».

آموزگار گفت: چه كسی می‌تواند؟ همه دستشان را بلند كردند و با سروصدای زیاد و اصرار خواستند كه بگویند: آقا ما بگیم؟ آقا ما بگیم؟ آموزگار به یكی از شاگردان كه دستش را از بقیه بالاتر آورده بود گفت: «تو بگو».

او بسرعت و با صدای بلند گفت: «من نمی‌دانم، تو نمی‌دانی، او نمی‌داند، ما نمی‌دانیم، شما نمی‌دانید، آنها نمی‌دانند».

آموزگار: «همه فهمیدید»؟ همه شاگردان با صدای شرطی‌شده تكرار كردند: «ب...ع...ع...له».

شاگرد كه شاهد این صحنه بود، در سكوت با خود اندیشید، در جامعه‌ای كه هیچ كس نداند، زیستن چقدر مشكل می‌شود.

در این فكر بود كه آموزگار به او نزدیك شد و پرسید: «كجایی؟ اگر فهمیدی این‌دفعه كامل بگو».

شاگرد این‌دفعه تمام نیروی خودش را به كار برد و گفت: «من نمی‌دانم، تو نمی‌دانی، ...» دوباره سعی كرد: «من نمی‌دانم، تو نمی‌دانی، او ...» اما نتوانست به اینجا كه می‌رسید، نمی‌توانست و باز هم سكوت می‌كرد.

آموزگار پرسید: «چرا ادامه نمی‌دهی، چه شده؟».

به آموزگار گفت: «وقتی من و شما می‌گوییم نمی‌دانیم، چطور می‌توانیم بگوییم كه او می‌داند یا نه؟ مگر می‌شود هیچ كس نداند؟ باید كسی بداند، حتی اگر یك نفر باشد».

آموزگار سری تكان داد و خطاب با شاگرد گفت: «برو بنشین، نمی‌خواهد برای من فیلسوف بشی، درس‌ات را جواب بده».

شاگرد در حال رفتن با خود اندیشید، كاش از من خواسته بود، فعل دیگری مثلا توانستن را برایش بگویم.

(پرده‌ی دوم) كلاس درس، فردای آن روز

فردای آن روز، شاگردان نوشته‌ای بر تخته كلاس دیدند:

من نمی‌دانم، تو نمی‌دانی، اما «یكی» می‌داند، پس به كمك او؛ ما می‌دانیم، شما می‌دانید، آنها هم می‌دانند. همه خواهیم دانست.

در سطر پایین درشت‌تر نوشته بود: «یكی حتماً می‌داند و من او را خواهم یافت».

یكی از صندلی‌های كلاس تا آخر سال خالی ماند.

نویسنده :احمد بردبار

 از: فصلنامه علوم باطنی

 

 

نوشته شده توسط rezco در  یکشنبه 29 مهر 1386 

(نظر

 


مطالب پیشین...

  سینما

  لحظات

  قانون باورها

  مهارت گوش كردن

  مردمان کج کردار

  شتر دیدی ، ندیدی

  انتقاد

  از کُره گی دُم نداشتن

  سخاوت

  ذکاوت

  پند پذیری

  عاقبت اندیشی

  تحلیل و تجزیه

  ترس و شجاعت

  نکات معاشرت

1

توضیحات

  صفحه نخست

مردم جهان سه گروهند. 1 – افرادی که موجب بروز حوادث هستند 2 – گروهی که تماشا گر وقایع هستند که رخ میدهند 3 – دسته ای که از آنچه اتفاق افتاده است در شگفتند


بایگانی ...

 مدیر وبلاگ

rezco (99)


موضوعات

مدیریتی (20)
اجتماعی (46)
مطالب عمومی (30)
تاریــــخی (2)


 آرشیو

خرداد 1393 (1)
مرداد 1390 (1)
خرداد 1389 (1)
اسفند 1388 (1)
دی 1388 (1)
آذر 1388 (1)
مهر 1388 (1)
مرداد 1388 (1)
اردیبهشت 1388 (2)
فروردین 1388 (2)
اسفند 1387 (3)
بهمن 1387 (1)
آبان 1387 (2)
مهر 1387 (1)
مرداد 1387 (2)
خرداد 1387 (1)
اردیبهشت 1387 (2)
بهمن 1386 (1)
آذر 1386 (1)
آبان 1386 (1)


صفحات

 

 

برخی از دوستان

 

سایت های برگزیده

جامعه مهندسین مشاور (-)
سازمان مدیریت صنعتی ایران (-)
احــمد شامـلو (-)
به یاد سهراب سپهری (-)
مدیران دات کام (-)
دوستان دات نت (-)
پیشخان نت (-)
پژوهشکده هنر و معماری (-)
مدیریت دانش سازمانی (-)
اطلاعات جانبی سایتها

 

جستجو ...

جستجو در بلاگ

 

خبرنامه ...

 

آمار وبلاگ...

امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل مطالب :

كل نظرها :

كل بازدید ها :

افراد آنلاین : [online]